۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱



ما هرگز نمی‌توانیم از داشتن چیزی برای زندگی مطمئن شویم تا وقتی که برای آن مایل به مردن باشیم



سکوت استدلالی است که معانی دیگری را به دوش می‌کشد



انقلاب، سیبی نیست که پس از رسیدن می افتد، ما باید به افتادن مجبورش کنیم




ارنستو چه گوارا

۱۵ دسامبر ۲۰۱۰



Ich suche die Fenster ab
und verliere mich in der Straße Voll Zeichen
jeder Tag ist ein hin und zurück
eine reise nach Nirgends, in die Nacht



Jorge Carrea Andrade





۱ مهٔ ۲۰۱۰



روزی نیمه روشن

دری نیمه باز

عمری از نیمه گذشته


عروسکی که تا زنده است به احوال پوسیده ام میخندد


بوی خوش یک مادر

با دستانی که حجم چرب آشپزخانه را میان انگشتانش پنهان کرده

مادری رهگذر


و کودکی که با نگاهش

گفت

رهگذر . . .


آه ، چقدر به دل مینشیند این زنده بودن و مردن


حضورت ،

میان رگهای جارو چسبیده


تکرارت را میشمارم


خالیست جای خالی تو



و من رهگذر را بو میکشم

عطر چرب ماهیتابه

فردا را از دستان مرگ میستانم





۲۰ ژوئن ۲۰۰۹




«آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند، از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت، از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند، از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند؛ آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.»




منسوب به دکتر علی شریعتی


۳۰ آوریل ۲۰۰۹





ترکهای خشکیده بر تخیلی فرو ریخته
انسداد حنجره از طلاقی درد و آه


نسیمی که سیلی میزند لاشه اولین دیدار را
خیابانی پر از رد پاهای مرده

نا خواسته جنینی که نا خواسته رشد میکند !

لذت انتهاری خود خواسته

پایانِ آغاز


ریشه های فاصله تنیده میشوند
سبز میشوند
تا ابد سبز میمانند

رهگذری که بیراهه میرود این راه پر از تکرار را

شاعر تفـاءل میزند غروب فردا را
فروغ میآید :

میروم خسته و افسرده و زار
سوی . . . . . . . . . ؟
به خدا میبرم از شهر شما . . . . .

. . . . .؟







۲۲ فوریهٔ ۲۰۰۹



قطره ای خواب

،

تو را چکاندم در رویایم

،

اندیشه ام در نمناکترین شب پاییزی

خشکید !


بوی نا میگیرند توهم های کودکیم

هنوز نیاموخته ام [ بودن یا نبودن را ]

زیستنم مشروط است به تنفس

و تفکر

در گرو عقلی که انکارش میکنم






۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۹



فاحشه ای کنار پنجره مینشیند و نفسهایش را میشمارد
نقاب بر زمین می افتد
باران میبارد
حبس میشود کسی در من
مرگ فریادش را در گوشهایم فرو میکند

هوا سرد است

بوی سگ

مردی شلوارش را پر از گوه میکند
و باز فاحشه نفسی عمیق

قهوه به دست
دختری با موهای طلایی
میمالد چهار راه خود فروشی را

فقط اوست که در چشمها زل میزند



یک سنت روی زمین
حقیرانه

له میشود


لبخند که میزنم
زندگی مرا به شیشکی میبندد




۱۴ مهٔ ۲۰۰۸

وقتي رفتي

وقتي رفتي
انتظارم از بام خانه
چكيد

شريانها ي بودنم
گره هاي كور را تجربه كردند
و گلدانها
به باغچه چادر نمازم
تكيه دادند


وقتي رفتي
قداستم را
به گالشهاي بي عاري
پيش كش كردي


و من
نواختنت را
به ديوار آويختم

۱۹ آوریل ۲۰۰۸

Bleiben

Ich muss bleiben

Der morgen wartet auf mich

Aber

Aber , gestern

gestern

hat sich

noch nicht

von mir

verabschiedet